تبليغاتX
دنیای من


دنیای من

دنیا، دنیای دیگریست

شاید این صفحه همان پنجره ی رویاییست

که من از شیشه ی شفاف لغات

روی زیبای تو را می بینم...

گاه تابیدن مهتاب حظورت         و نسیمی که معطر به تو و شادابیست

می خورد بر تن این پنجره ی رویایی

واژه ها می خوانند...

غزل مستی تو      شعر بیتابی من

ای صدایت پراز آرامش روح

دلت آیینه ی پاک وجود

باورت هست که من

   نغمه ی وصل تو بر لب دارم؟!!!!!

 

 

پی نوشت:چقدرلذت بخشه! زمانی که انتظار کشیدنمو با لبخند هنگام ورودت به پایان میرسونی...

چشمامو می بندمو به صدای خنده هات گوش میدم...             چقدر زیباست حس دوست داشتن!!

 

ستاره

نوشته شده در یکشنبه 11 دی1390ساعت 16:10 توسط ستاره| |

                                          

 بوی مهربانی می آید ...!!!

                  کجا ایستاده ای خوب من؟

                    در مسیر باد!...

 

                                   

           ستاره

نوشته شده در شنبه 12 آذر1390ساعت 12:39 توسط ستاره| |

به تو عادت دارم....  مثل پروانه به آتش !    مثل عابد به عبادت!

        و تو هر لحظه که از من دوری....

                                                من به ویرانگری فاصله می اندشیم !

در کتاب احساس واژه ی فاصله یک فاجعه معنا شده است...!

تو توانایی آن را داری که به این فاصله پایان بخشی...  

 

نقطه چین...خوشحالم از زنده شدن زند رودمون...

ستاره

نوشته شده در دوشنبه 23 آبان1390ساعت 18:18 توسط ستاره| |

سلام به همه ی دوستای قدیمی و البته جدید...

ساید بهونه ی جالبی نباشه ولی باید بگم واقعا گرفتارم که نتونستم جبران محبتاتون رو کنم..

از اینکه می بینم خیلی ها هنوز فراموشم نکردن واسم شیرینه و از بی محبتی بعضیا در تعجبم و ناراحت...

یادمان باشد اگر دور شدیم از صدای نفس خاطره هاست که چنین یاد همیم....

به یادتون هستم

مراقب خودتون باشید

نوشته شده در سه شنبه 12 مهر1390ساعت 19:3 توسط ستاره| |

منو حالا نوازش کن... همین حالا که تب کردم


اگه لمسم کنی شاید....به دنیای تو برگردم


هنوزم میشه عاشق بود...تو باشی کار سختی نیست


بدون مرز با من باش...اگرچه دیگه وقتی نیست


نبینم این دم رفتن تو چشمات غصه میشینه


همه اشکاتو میبوسم ...میدونم قسمتم اینه


تو از چشمای من خوندی که از این زندگی خستم


کنارت اونقدر آرومم که از مرگ هم نمی ترسم


تنم سرده ولی انگار تو دستای تو آتیشه


خودت پلکامو میبندی                             و این قصه تموم میشه....

پی نوشت:زمستون داره میاد... چقدر سعی میکردی سرمای دستامو با نفسات گرم کنی...

نوشته شده در سه شنبه 20 مهر1389ساعت 19:14 توسط ستاره|

 امروز روز تولدم نیست ولی احساس می کنم حال و هوای همون روزو داره...

احساس سبکی می کنم...

۶ماه پیش بود (اواخر اسفند)که تصمیم خودمو گرفتم... و حالا با وجود مخالفتای زیادی که می شنیدم به خواستم رسیدم...

امروز کارت اهدای عضو به دستم رسید.. نمی تونم حال خودمو توصیف کنم... خوشحالی نیست..نه!!

ناراحتی هم نیست..    حس عجیبی دارم. شاید هیچ وقت این کارت به کار نیاد    اما...

اما داشتنش یه امیده!!!  

  امیدوارم اگه قراره برم با رفتنم نفسی باشم واسه اونایی که یه عمره با خستگی نفس میکشن...

تپشی باشم واسه اونایی که با درد قلبشون به هم می کوبه...

آرزوم واسه خودم همینه!!!   

    

پی نوشت۱:
چقدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه اراده‌ي دوست نداشتن ، نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته شدن، با اين حال مدام شعر عاشقانه مي‌خوانند...

پی نوشت۲: به سربالایی که رسیدی به سرپایینی بعدشم  فکر کن...   نکنه نا امید بشی!!! 

                                                  خدا عاشق توا .. فراموش نکن.

نوشته شده در یکشنبه 28 شهریور1389ساعت 17:16 توسط ستاره| |

خدای من...

         آرامشم....

                        مهربانم..... شکرت!

 

ستاره

نوشته شده در دوشنبه 11 مرداد1389ساعت 14:10 توسط ستاره|

مراد از زنده ماندن امتداد خورد و خوابم نیست....

هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست!!!!

می خواهم بمانم تا عدالت را برافروزم..    بیفروزم خرد را ،مهر را ...

نمی خواهم بمیرم ..     ای خدا!   ای آسمان!   ای شب!!!

نمی خواهم...   با که باید گفت؟       کجا باید صدا سر داد؟

نمی خواهم...                              مگر زور است؟!!!!!

 

پی نوشت: تو را در لحظه ی دلتنگی و تردید

درون شعر هایم می یابم

و این راهیست برای لمس تو!

میان واژه های بالغ احساس...

 

 

 

ستاره

نوشته شده در سه شنبه 10 فروردین1389ساعت 15:45 توسط ستاره| |

بی قرارم امشب

حالم اصلا خوش نیست...

چند روزیست که احساس غریبی دارم

حس آن گمشده ای که به دنبال خودش می گردد

حس آن ماهی در تنگ بلور...

که در اندیشه ی دریایی خود غوطه ور است....

       و فقط می دانم....

جای من اینجا نیست....!!!

                       حالم اصلا خوش نیست!

 

 

پی نوشت۱:بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد

به کوه خواهد زد

به غار خواهد رفت....          (فریدون مشیری)

 

پی نوشت۲: بعضی وقتا باید به خودم یاداوری کنم: ستاره..... نفس بکش!

 

 

نوشته شده در سه شنبه 18 اسفند1388ساعت 20:14 توسط ستاره| |

سلام

سلام به همه ی دوستای گلم

ببخشید که نتونستم جواب کامنتای شما رو بدم.. این چند هفته به طور خیلی بدی حالم بد شده بود... آخرشم نفهمیدم چی شده بود..

هنوزم کامل خوب نشدم... بعضی وقتا زندگی واسم خیلی سنگین می شه..  مثل این چند وقت..

امیدوارم هیچ کدوم از شما این اتفاق واسش نیوفته... مرسی که به یادم هستین

 

نوشته شده در یکشنبه 2 اسفند1388ساعت 15:25 توسط ستاره| |

عجب صبري خدا دارد!!!!

 اگر من جاي او بودم که اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان، جهان را با همه زيبايي و زشتي به روي يکدگر ويرانه مي کردم...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 عجب صبري خدا دارد! ا

گر من جاي او بودم که مي ديدم يکي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين زمين و آسمان را واژگون مستانه مي گردم...

عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم که در همسايه صدها گرسنه،چند بزمي، گرم عيش و نوش مي ديدم، نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم بر لب پيمانه مي کردم..

 عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم براي خاطر تنها يکي مجنون صحراگرد بي سامان هزاران ليلي ناز آفرين را کوه به کوه آواره و ديوانه مي کردم..تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

 عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان سرا پاي وجود بيوفا معشوق را پروانه مي کردم تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

عجب صبري خدا دارد!

چرا من جاي او باشم؟ همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب و تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد... وگر نه من به جای او چو بودم یکنفس کی عادلانه سازشی با جاهل فرزانه می کردم!  

 

پی نوشت: خدایا من عاشق توام به تو نیاز دارم... به قلب من بیا.... تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

نوشته شده در جمعه 25 دی1388ساعت 19:56 توسط ستاره| |

when my love,s away

 is the day bether than the night

or is the night bether than the day

 How can I tell buth are worth nothing

 When my love,s away

نوشته شده در سه شنبه 8 دی1388ساعت 12:18 توسط ستاره| |

img/daneshnameh_up/1/10/h19.jpgرسیدن این ماه عزیزو گرامی میدارم

و

از خدا می خوام تو این ماه عزیز به حرمت صاحب این ماه لوح سرنوشتمونو پاک تر از قبل کنه.

التماس دعا

 

 

نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388ساعت 0:32 توسط ستاره| |

دستمال کاغذی به اشک گفت

قطره قطره ات طلاست...

یکم از طلای خود حراج می کنی؟

عاشقتم...

با من ازدواج می کنی؟

اشک گفت

ازدواج اشک و دستمال کاغذی!!!!

تو چقدر ساده ای ... خوش خیال کاغذی!

تو ازدواج ما     تو مچاله می شوی

چرک می شوی... تکه ای زباله می شوی...

پس برو و بی خیال باش... عاشقی کجاست؟!!

تو فقط دستمال باش...

دستمال کاغذی دلش شکست...

گوشه ای کنار جعبه اش نشست!

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد ...

در تن سفیدو نازکش دوید.

آخرش دستمال کاغذی مچاله شد... مثل تکه ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرجه توی سطل آشغال.. پاک بود و عاشق و زلال...

او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت ...

چون که در میان قلب خود

                                      دانه های اشک داشت....!

نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 20:38 توسط ستاره| |

گاهگاهی که هوای حوصله ام ابریست و دلم پر از

شوق گریستن!

یاد مهربانیت بغض شکسته ام را دلداری می دهد....

من از تو می گویمو می نویسم و پر می شوم از عشق

تو می آیی و می نشینی و می بری همه ی غصه های دلم را!

بمان برای همیشه                 کنج ویرانه ی دل من!

نوشته شده در یکشنبه 15 آذر1388ساعت 18:9 توسط ستاره| |

سلام   

ممنونم که فراموشم نکردین

میخوام تشکر کنم از همه ی دوستای گلم

مرسی که به دنیای خودتون میاین...

زندگیم دچار یه تحولی شده که خودم از پس دغدغه هاش بر نمیام!!!

بعضی وقتا دلم می خواد برگردم به بچه گیم ...

اون موقعها همه چی به شیرینیه یه بستنی بود و ناراحتیام با یه بوسه حل میشد...

جاتون خالی رفته بودم مشهد.. نمی دونین چه حالی داشت.. ۲سالی بود نرفته بودم.. تا تونستم نشستم روبه روی ایوون طلاشو حسابی باهاش حرف زدم...گریه کردم...

با یه همسفر رفته بودم که خیلی برام عزیز بود... ۲تایی میرفتیم حرمو میومدیم.. خیلی خوش گذشت..

خیلی وقت بود به چنین چیزی نیاز داشتم...

واسه همتون دعا کردم .. واسه همه اونایی که مشکل دارن یا مسافری که چشم به راهشن...

بیادتون هستم هر جا که باشم..

 

نوشته شده در یکشنبه 15 آذر1388ساعت 17:56 توسط ستاره|

سهم من آسمانی است که آویختن پرده ای

             آن را از من می گیرد...

سهم من پایین رفتن از یک

      پله ی متروک است...

دل من به اندازه ی یک عشق است

        که به بهانه ی ساده ی خوشبختی

                   خود می نگرد!...

                                                                    

نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 14:17 توسط ستاره| |

به یکدیگر عشق بورزید اما از عشق بند مسازید...

 

بگذارید عشق دریایی مواج باشد در میان سواحل روح شما!

با هم بخوانید و برقصید و شادمان باشید اما بگذارید هر یک از شما تنها باشد. همچون سیم های عود

که تنها هستند گرچه با یک نغمه به ارتعاش در می آیند...

دل های خود را به یکدیگر بدهید اما نه برای نگه داشتن، زیرا تنها دست زندگی شایسته است دل های شما

را نگه دارد ،در کنار هم باستید اما نه بسیار نزدیک به یکدیگر، زیرا ستون های معبد از هم جدا می

ایستند و درخت بلوط و سرو در سایه ی هم نمی بالند....

 

 

                                            بکوش عظمت در نگاه تو باشد

                                 نه در آنچه بدان می نگری!!

 

نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 23:55 توسط ستاره| |

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام. دوستت دارم

 

 می خواهم از تو بنویسم برای تو که در تمام لحظاتم وجود داری. خنده هایم برای توست. با تو بودن مرا شاد می کند وبی تو بودن مرا گریان. تو با من هستی در حالی که در کنارم نیستی. تو با منی چون در قلب منی قلبم را با دنیا عوض نمی کنم چون تو در آنی و من تنها تو را دوست دارم...

         

(  برای کسی که بودنش آرزومه)                                                                                               

نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 15:52 توسط ستاره| |

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای قلب دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درداشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی ها هم آغوشت کنم

می روم از رفتنم خوشحال باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنها تر از من می روی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

 تلخی بر خوردهای سرد را

 

من پذیرفتم شکست خویش را...

.

نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 23:7 توسط ستاره| |

 

http://bikaranha.blogfa.com/8605.aspx 

 عمر ما می گذره.. دریغا که ما از آن بی خبریم!!!

اینو از ستاره به یاد داشته باشین: این عمر فقط با عشق قشنگ می گذره...

چرا عاشق نباشیم...  عشق نورزیم؟!

بیاین عاشق باشیم.. عاشق خدا .. آدما... عاشق خودمون..

راستی چرا ما به خودمون عشق نمی ورزیم... چرا گاهی وقتا خودمونو تنها میزاریم..

اگه می دونستیم که خدا واسه ساختن این قلب کوچیک چقدر زحمت کشیده اینجوری خوردش نمی کردیم!!

ولی قلبتونو دست کسی بسپارین که بفهمه وسعت این قلب بالا تر از اون چیزیه که آدما فکر می کنن..

امیدوارم همتون اون یه نفرو پیدا کنین ولی مثل من مجبور نشین با دستای خودتون اونو از خودتون دور کنین..... این سخت ترین کاره

نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 22:54 توسط ستاره| |

همه میان پیشم دردو دل میکنن..گریه میکنن... تا من آرومشون کنم.. گوش می دم و می شم همدم بی کسی شون!!!

گاهی میون گریه ها می خندونمشون و میگم دنیا ارزش اشکاتو نداره... بخند !!!

شنیدن این چیزا خیلی سخته! 

همه با چهره ی خندون از پیشم می رن و نمی دونن که بعدش من می مونم و دنیای غصه های اونا ...

تازه گیا بهم میگن چرا این ستاره داره خاموش می شه؟!!!

چرا دیگه نمی خنده! چرا زود از همه چیز خسته و بی حوصله می شه؟!!!

نمی دونن کوه غصه هاشون رو دوشم داره سنگینی میکنه.. نمی دونن این ستاره هم واسه خودش یه غم داره به بزرگیه همه ی غصه هاشون که داره خوردش می کنه...

یه غصه که همدمش جز خدا کسی تا حالا نبوده و نمی تونه باشه!!!

خدایا دلم  داره داغونم می کنه.. می سپارمش به خودت.. فقط کار خودته! کمکم کن مثل همیشه

نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 21:59 توسط ستاره| |

  ماهه اومد ستاره رو دزدید و برد !!!
نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 20:36 توسط ستاره|

یک رنگی و بوی تازه از عشق بگیر

پر سوز ترین گدازه از عشق بگیر

در هر نفسی که می تپی ای دل من

یادت نرود اجازه از عشق بگیر

نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت 11:5 توسط ستاره| |

امشب بغض شکوه هایم از بی وفایی روزگار ترکید. می خواهم شرح روزهای دلتنگی ام را بنویسم..

می خواهم برای انهایی بنویسم که قصد دارند دل شکسته ام را برای هزارمین بار بشکنند... اگر این شکستن مسلمانیست پس بشکنید!

ولی آرام...! که این دل ماوای بهترین کس زندگیم است. تو را به خدا چشمانتان را به روی حقیقت خوب باز کنید و ببینید که در محکمه ی وجدان شما گناه من چیست؟؟!!

در نظرم اینک بی وفایی همه جا را فرا گرفته و تمام آرزوهایم بر باد رفته ومن شدم دختری تنها  ...

هر شب سر بر بالین دل تنهایم میگذارم و آرام میگریم و با خود می گویم:

بهترینم.. دوستت دارم... تا آخرین لحظه ی زندگیم

نوشته شده در چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 1:24 توسط ستاره| |

نامه ی چارلی چاپلین به دخترش : تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی

 بدن عریان خودت را نشان نده هیچ وقت چشمانت را برای کسی که

 معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن قلبت را خالی نگاه دار اگر هم

 روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر

 باشد و به او بگو که تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم زیرا

 که به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز ...

نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 16:53 توسط ستاره| |

من هنوز به یادتم...

 

نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 3:21 توسط ستاره|

سه جمله ي زيبا:

1) اگر اولش به فكر آخرش نباشي آخرش به فكر

 اولش مي افتي.

 

 2) لذتي كه در فراغ هست در وصال نيست چون

در فراغ شوق وصال هست و در وصال بيم فراغ .

 

 3) آغاز كسي باش كه پايان تو باشد

نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 2:35 توسط ستاره|

نگاهت را برای فردایم نگه دار که بی نگاهت

خواهم مرد

نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 1:59 توسط ستاره| |

دلم گرفت از آدم هایی که میگن دوستت دارم اما معنیش رو

نمی دونن .


از آدم هایی که می خوان مال اونا باشی ولی مال تو نیستن .


از آدم هایی که زیر بارون واست می میرن اما وقتی آفتاب میشه

 همه چیز یادشون میره . . .!

نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 2:7 توسط ستاره| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس